
نام: مدیرمدرسه
نویسنده: جلال آل احمد
ناشر: این کتاب توسط ناشرین مختلف در سالهای متفاوت چاپ شده است.
رده: از بهترینهای داستان فارسی
.
🟢 راوی داستان معلمی است که پس از ده سال معلمی از شغلش خسته و آزاردیده است. «تعلیم و تربیت» با شرایطی که در جامعه ما دارد، برایش پوچ و مسخره است و میخواهد از این هیاهوی مسخره معلمی خودش را کنار بکشد و به گوشهای دنج و دور افتاده پناه ببرد. او برای اینکه به خیال خودش کار آسوده و بیدردسری داشته باشد، «مدیرمدرسه» میشود.محیط مدرسه دلگیر و روحکش است. شوقِ دانش کمتر دلی را گرم میدارد. بیشتر شاگردان پژمرده هستند و کفش و لباس راحتی ندارند. نه آب هست، نه برق، نه تلفن، نه بودجه کافی برای سوخت زمستان.در اوایل داستان، مدیر مدرسه با روحیهای امیدوار در پی سازندگی است؛ اما هرچه پیشتر میرود و روزهای بیشتری را در آموزش و پرورش سپری میکند؛ بیشتر از اصلاح ناامید میشود تا آنجا که در آخر استعفا میدهد.اتفاقات تلخ یکی پس از دیگری عرصه را برای مدیر مدرسه تنگتر میکند، تا آنجا که عطای مدیریت مدرسه را به لقایش میبخشد و استعفا میدهد. آن هم از کاری که برای به دست آوردنش هزینههای بسیار کرده است.
.
🟠 نظر شخصی: «مدیرمدرسه، گویی داستان خود من است. منی که هشت سال در مدارس دولتی بودم، میتوانم همهی صحنههای این داستان و احساسات راوی و دلزدگیاش را با گوشت و پوست و استخوانم درک کنم. جلال آل احمد نیز سالها معلم بود و از نزدیک با مسئلههای نظام آموزشی ایران و کاستیهای آن به خوبی آشنا بود. نویسنده نه تنها از فقر و تبعات آن در وضعیت دانشآموزان مدرسه نوشته است، بلکه به بررسی شخصیت معلمها، وضعیت معیشتی و اقتصادی آنان، انتظارات بیشاز اندازه از معلمها و فشار اخلاقی بر آنان در مدارس و جامعه پرداخته است. او به دلزدگی معلمها از تدریس اشاره میکند و از این مینویسد که معلمها از سر ناچاری است که معلم هستند و از هر فرصتی برای رهایی از این شغل استفاده میکنند و نتیجهی این امر چیزی جز سست و بیخاصیت شدن سیستم آموزشی نیست.»
.
🔵 از متن کتاب: «به نظرم همه تقصیرها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدید دربیاورم. البته از معلمی هم اقم نشسته بود. ده سال الف ب درس دادن و قیافههای بهت زده بچههای مردم برای مزخرفترین چرندی که میگویی و استغنا با غین و استقرا با قاف (…) و از این مزخرفات! دیدم دارم خر میشوم؛ گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دمبهدم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد.»
.
✍️👩🏻💻 نویسنده: نرگس لالانی
