
نام کتاب: دختر رعیت
نویسنده: محمود اعتمادزاده (م.ا. به آذین)
نشر: نیل (۱۳۳۱)
رده: از خوبهای داستان فارسی
.
🟢 کتاب «دختر رعیت» در دو سطح روایت میشود؛ یک سطح رویدادهای تاریخی است که به شیوهی روایت مستند بیان میشود و سطح دیگر داستان مردم یا رعیتزادگانی است که اگرچه از مرکز قدرت و سلطه دور هستند، اما آنان این قدرت را با حضور اربابان خود، بیش از همه احساس میکنند. نویسنده در کتاب دختر رعیت از گویش گیلکی و کلمات محلی نیز استفاده کرده است که این ویژگی خواندن کتاب را لذتبخشتر میکند.
.
🔴 داستان با «احمدگل» آغاز میشود. احمدگل رعیتی دهاتی است و بر روی زمینهای ارباب کار میکند. سهمی به اندازهی گذران روزگار میگیرد و باقی را به ارباب تحویل میدهد و هر روز گرسنهتر و فقیرتر از دیروز میشود. همسرش میمیرد و از او دو دختر به نامهای «خدیجه» و «صغری» به یادگار میماند.
ارباب هر دو دختر را برای کلفتی خود و برادرش از او میگیرد. احمد گل از فرط عشق و وفاداری به همسر و دخترانش راه مبارزه را میجوید. او جای عشق، آرمان را مینشاند. زمانی که خدیجه را در خانه اربابی میگذارد، چندان ناخرسند نیست و میپندارد شاید به خیر و صلاح خودش و خانوادهاش باشد؛ اما با جدایی از صغری که تنها یاورش در غیاب زن مرده و دختر بزرگش است، به مفهوم واقعی سلطه دست پیدا میکند:
«سلطه همهچیز تو را، حتی عشق و تعلق خاطرت را به اسارت میگیرد.»
احمدگل جای خالی عشق را با آرمان نهضت جنگل پُر میکند؛ آرمانی که اگر نمیتواند عشقهای ازدسترفته او را بازگرداند، اما سلطه بر عشقهای دیگر را ناممکن میسازد.
.
🟠 از متن کتاب:
«احمدگل با یک حرکت ناگهانی سرش را به زیر کرد. دو لبش از غصه جمع شد و بیاختیار لرزید. دو شیار عمودی که از زیر گونههای استخوانی تا دو طرف چانهی باریکش سرازیر میشد، باز هم بیشتر گود گشت. حاجآقا احمد، با سر و روی برافروخته از کنار ارسی دور شد. او مرد اندکرنجی بود. همه این را میدانستند و مراعاتش را میکردند. برادرش که در گفتگو دخالتی نداشته بود، به هواداری او با احمدگل رو ترش کرد:
“پسر، تو اینقدر نمکنشناس نبودی. حرف برادرم را، آن هم در حضور من، میخواهی زمین بزنی؟ هرچه حاجآقا بفرماید صلاح تو است. صلاح دخترت هست. گفتگو هم ندارد. برو!”
بله گفتگو نداشت. این ارباب بود که فرمایش میکرد و او میبایست اطاعت بکند. احمدگل با دل و دیدهی تاریک، سرافکنده، با قدمهای سست و لرزان، رفت و کمترین نگاهی به خدیجه و صغری نکرد. آنها دیگر از او نبودند.»
✍️👩🏻💻 نویسنده: نرگس لالانی
