معرفی کتاب جای خالی سلوچ

نام کتاب: جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی

نشر: چشمه

رده: از بهترین‌های داستان فارسی

.

🟡 کتاب «جای خالی سلوچ» رمانی رئالیستی است. محمود دولت‌آبادی، پس از آزادی‌اش از زندان ساواک، در طی هفتاد روز این رمان را نوشت. رمانی که در مدت سه‌سال حبس خود، در ذهنش پرورانده بود. این اثر موفق که در سال ۱۳۵۸ منتشر شد تا به ‌حال به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، کردی و هلندی ترجمه شده است. بسیاری از منتقدین این رمان را بهترین اثر دولت‌آبادی می‌دانند و تاکنون نقدهای زیادی درباره‌اش نوشته‌اند. دولت‌آبادی خالق اثر مشهور «کِلیدَر» نیز هست.

.

🟣 جای خالی سلوچ روایت‌گر روستایی است خیالی به نام «زَمینج»، روستایی کویری، خشک و بی‌برکت با مردمانی فقیر، حریص و نامهربان. زبان مردم روستا در این داستان، زبانی خاص و آمیزه‌ای از زبان خراسان قدیم و زبان محلی مردم سبزوار است. علاوه بر استفاده از این زبان، توصیف و تصویرسازی‌های نویسنده نیز به‌قدری قوی و جزئی هستند که حس‌وحال زندگی کردن در روستا و لمس خاک و خاشاک و فقر مطلق را به خوبی برای خواننده زنده می‌کنند. در کنار توصیفات قوی نویسنده، با ریز و درشت روزمرگی و سرنوشت شخصیت‌های داستان آشنا می‌شویم. داستان از جایی شروع می‌شود که در صبحی زمستانی  «مِرگان» از خواب بیدار می‌شود و متوجه می‌شود که همسرش «سلوچ»، بدون هیچ خبری او و سه فرزندش را ترک کرده است. اعضای خانواده در نبود سلوچ سعی می‌کنند با شرایط کنار بیایند. مرگان همه تلاشش را برای حفظ خانواده می‌کند. سه فرزند سلوچ نیز هرکدام گوشه‌ای از داستان را پیش می‌برند.

.

🟢 نظر شخصی: «داستان خاص، تلخ و غم‌انگیز است. خواننده با رمانی روبه‌رو است که از درد و مشکلات قشری محروم و زجر کشیده سخن می‌گوید. این هنر نویسنده است که داستانی چنین تلخ را به زیبایی تمام به نگارش درآورده است. زیبایی و گیرایی روایت جای خالی سلوچ به‌قدری است که  مخاطب هرگز به بهانه غم‌آلود بودن فضای داستان، آن را ناتمام رها نمی‌کند.»

  .

🔵 از متن کتاب: «کوچه‌ها هنوز خلوت بود. گویی مردم خیال نداشتند از خانه‌ها پا بیرون بگذارند. باد سرد زبانه می‌زد و در کهنه دامن سوراخ‌سوراخ پیراهن مرگان می‌پیچید. انگشت‌های خشکیده مرگان دست‌گیره پیمانه را چسبیده بودند و آن را برشانه می‌فشردند تا باد از جا برنکندش. سرمای پیچیده در باد، چشم‌های مرگان را آب انداخته بود. اما زن، هنوز به حال خود نبود و بی‌اختیار نگاهش را این‌سوی و آن‌سوی می‌چرخاند تا مگر سلوچ، یا نشانی از او بیابد.»

.

✍️👩🏻‍💻 نویسنده: نرگس لالانی

دیدگاهتان را بنویسید